علي الجلابي الهجويري الغزنوي

33

كشف المحجوب ( فارسى )

را عدم روش به عين نفى عين نمايد و اندر آن هلاك كردند و من كروهى ديدم از متكلّمان كه صورت اين معنى معلوم نكرده بودند و برين مىخنديدند كى اين سخن معقول نيست و كروهى ديدم از مدّعيان كى نامعقول چيزى را اعتقاد كرده بودند و اصل قصّه معلوم‌شان نبود و مىكفتند كى فقر عدم بلا وجود است و هر دو كروه بر خطا بودند يكى ازيشان بجهل مر حقّ را منكر شد و ديكرى جهل را حال ساخت و بدان پديدار آمد و مراد عدم و فنا اندر عبارات اين طايفه * سپرى شدن آلت مذموم بود و صفتى ناستوده اندر طلب صفتى محمود نه عدم معنى بوجود آلت طلب و * فىالجمله درويش در كلّ معانى فقر عاريت است و اندر كلّ اسباب اصل بيكانه امّا كذركاه اسرار ربّانيست تا امور وى مكتسب وى بود فعل را نسبت به دو بود . و معانى را اضافت به دو و چون امور وى از بند كسب رها شد نسبت فعل ازو منقطع بود آنكاه آنچ بر وى كذرد او راه * آن چيز باشد نه راه بر آن پس هيچ‌چيز را به خود نكشد و از خود دفع نكند همه از ان غير است آنچ بر وى نشان كند و ديدم كروهى را از مدّعيان ارباب اللسان كى نفى كمانشان از ادراك آن قصّه مى نفى وجود نمود و اين خود سخت عزيز است و ديدم كى نفى مرادشان از حقيقت فقر مى نفى صفت نمود اندر عين فقر و ديدم كى نفى طلب حقّ و حقيقت را مى فقر و صفوت خواندند و ديدم كى اثبات هواشان مى نفى كلّ نمود و هركسى اندر درجتى از حجت فقر اندر مانده بودند از آنچ پندار اين حديث